بعد از تقریبا ده روز دارم می نویسم اونم به دلیل مسافرتی بود که با خانمم به مشهد داشتم راجع به این مسافرت باید بگم که خوش گذشت و تجربه خیلی خوبی بود (بسیار سفر باید تا پخته شود خامی) جمعه برگشتم و خودم رو اماده کردم برای خدمت صبح روز سه شنبه به پیشنهاد چند تا از دوستان با تجربه به جای رفتن به ساری مستقیم از امل به مرزن اباد محل اموزش رفتم جای خیلی دیدنیی۳۵ کیلومتری جاده کندوان حول و حوش ساعت 11 رسیدم چند نفری که از شهرهای اطراف بودن زودتر اومده بودن بعد از یه۳ یا ۴ساعتی الافی تازه اقایون تصمیم گرفتن که ما رو پذیرش کنن حدود 500 یا 600 نفر از مازندران اومده بودن و برای اولی بار پذیرش قرار بود با کامپیوتر انجام بشه چون زودتر از بقیه اومده بدیم جلو صف افتادیم و پذیرش شروع شد نکته جالب اینه که این همه سرباز و فقط 2 تا سیستم بگذریم با پر کردن یکی دو تا برگه ثبت نام شروع شد برخورد 3تا درجه دار با سربازا خوب بود و جای تقدیر داره ولی دو نفر از این درجه دارا انگار ارث پدر می خاستن از این سربازای بیچاره دائم در حال تهدید کردن که کاری نکنین که کار تون رو امروز انجام ندم وا ز این جور اراجیفات اون چند تا کادری محترم با جدان کردن پزشک ها و فوق لیسانسا کارشون رو زودتر انجام دادن که از صحنه های خوب دیروز بود بعد از 2 ساعتی که تو صف بودیم قرار شد بریم لباس و یه سرس چیزای دیگه رو تحویل بگیریم ساعت دیگه از 6 هم گذشته بود ما رو باچند تا سرباز وظیفه فرستادن که واقعا از این سربازا انتظار همچین برخوردی رو با یه عده ادم تحصیل کرده نداشتیم یه ادمی که دیپلمش رو هم به زور گرفته بود داشت با یکی که 19 سال درس خونده بود و دکتر شده بود با طرز بسیار بدی صحبت می کرد که من برگشتم بهش گفتم مثل اینکه قبلا هم با شما اینجوری برخورد کردن که الان داری عقده ای بازی در می اری ،حدود یه ساعتی هم این اقا مارو معطل کرد دیگه رفتیم کنار انبار لباسا تو یه کیسه برزتی یه مشت خرت پرت ریختن دادن تحویل ما و گفتن برین و صبح نهم خودتون رو معرفی کنین از پادگان که بیرون می اومدیم ساعت از 8 هم گذشته بود تازه ما اولی گروهی بودیم که کارمون انجام شده بود وخیلیها هنوز ثبت نامشون تموم نشده بود از پادگان که بیرون اومدیم سربازای اردبیلی،سمنانی و قزوینی رو دیدیم که تازه رسیدن که دیگه پذیرششون تموم شده بود بیچاره ها بدون جا و مکان باید تا صبح تو اتوبوس می موندن.
روز اول درست بر خلاف تصورمون زیاد سخت نبود ولی خیلی درد اور بود یکیش همین کاری که با سربازای استانهای دیگه کردن که نشون دهنده شخصیت قائل نشدن برای سربازایی که 20 ماه دارن برای این دولت مجانی کار میکنن تازه اونقدر این موجودات براشون بی ارزشن که حتی یه اب خردن هم براشون نیاوردن چه رسد به غذا و این موجودات نازنین از صبحرو تا شب با شکم گرسنه و دهن خشک شده سپری کردن.
پ.ن: از این به بعد بیشتر راجع به مصائب سربازا می نویسم تا حد اقل تو دلم نمونه و یه هو نترکه..... پ.ن۲:تا مدت نامعلومی نمی تونم بنویسم وبه محض اولین مرخصی از خاطرات این خدمت لعنتی می نویسم فعلا بدرود.............................
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 15:9  توسط جواد غلامی
|
